۱۳۸۹ آذر ۳۰, سه‌شنبه

اسب سفید وحشی، شعری از منوچهر آتشی

اسب سفيد وحشي
بر آخور ايستاده گرانسر
انديشنک سينه ي مفلوک دشت هاست
اندوهنک قلعه ي خورشيد سوخته است
با سر غرورش ، اما دل با دريغ ، ريش
عطر قصيل تازه نمي گيردش به خويش
اسب سفيد وحشي ، سيلاب دره ها
بسيار از فراز که غلتيده در نشيب
رم داده پر شکوه گوزنان
بساير در نشيب که بگسسته از فراز
تا رانده پر غرور پلنگان
اسب سفيد وحشي با نعل نقره وار
بس قصه ها نوشته به طومار جاده ها
بس دختران ربوده ز درگاه غرفه ها
خورشيد بارها به گذرگاه گرم خويش
از اوج قله بر کفل او غروب کرد
مهتاب بارها به سراشيب جلگه ها
بر گردن سطبرش پيچيد شال زرد
کهسار بارها به سحرگاه پر نسيم
بيدار شد ز هلهله ي سم او ز خواب
اسب سفيد وحشي اينک گسسته يال
بر آخور ايستاده غضبنک
سم مي زند به خاک
گنجشک اي گرسنه از پيش پاي او
پرواز مي کنند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز مي کنند
اسب سفيد سرکش
بر رکب نشسته گشوده است يال خشم
جوياي عزم گمشده ي اوست
مي پرسدش ز ولوله ي صحنه هاي گرم
مي سوزدش به طعنه ي خورشيد هاي شرم
با راکب شکسته دل اما نمانده هيچ
نه ترکش و نه خفتان ،
شمشير ، مرده است
خنجر شکسته در تن ديوار
عزم سترگ مرد بيابان فسرده است
اسب سفيد وحشي ! مشکن مرا چنين
بر من مگير خنجر خونين چشم خويش
آتش مزن به ريشه ي خشم سياه من
بگذار تا بخوابد در خواب سرخ خويش
گرگ غرور گرسنه ي من
اسب سفيد وحشي
دشمن کشيده خنجر مسموم نيشخند
دشمن نهفته کينه به پيمان آشتي
آلوده زهر با شکر بوسه هاي مهر
دشمن کمان گرفته به پيکان سکه ها
اسب سفيد وحشي
من با چگونه عزمي پرخاشگر شوم
ما با کدام مرد درايم ميان گرد
من بر کدام تيغ ، سپر سايبان کنم
من در کدام ميدان جولان دهم تو را
اسب سفيد وحشي !
شمشير مرده است
خالي شده است سنگر زين هاي آهنين
هر دوست کو فشارد دست مرا به مهر
مار فريب دارد پنهان در آستين
اسب سفيد وحشي
در قلعه ها شکفته گل جام هاي سرخ
بر پنجه ها شکفته گل سکه هاي سيم
فولاد قلب زده زنگار
پيچيد دور بازوي مردان طلسم بيم
اسب سفيد وحشي
در بيشه زار چشمم جوياي چيستي ؟
آنجا غبار نيست گلي رسته در سراب
آنجا پلنگ نيست زني خفته در سرشک
آنجا حصارنيست غمي بسته راه خواب
اسب سفيد وحشي
آن تيغ هاي ميوه اشن قلب اي گرم
ديگر نرست خواهد از آستين من
آن دختران پيکرشان ماده آهوان
ديگر نديد خواهي بر ترک زمين من
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
با ياد مادياني بور و گسسته يال
شييهه بکش ، مپيچ ز تشويش
اسب سفيد وحشي
بگذار در طويله ي پندار سرد خويش
سر با بخور گند هوس ها بيا کنم
نيرو نمانده تا که فرو ريزمت به کوه
سينه نمانده تا که خروشي به پا کنم
اسب سفيد وحشي
خوش باش با قصيل تر خويش
اسب سفيد وحشي اما گسسته يال
انديشنک قلعه ي مهتاب سوخته است
گنجشک هاي گرسنه از گرد آخورش
پرواز کرده اند
ياد عنان گسيختگي هاش
در قلعه هاي سوخته ره باز کرده اند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر